تبليغاتX
نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم


نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم

به او که گفتم بمان، اما نماند!!!

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم...

لابه لای تمام خاطرات گذشته....

تمام خوابهایم را هم ورق زدم...

لحظه به لحظه اش را...

رد پایت همه جا هست... 

اما...

 دوباره تکرار داستان همیشگی

نبود تو و انتظار من...!!!

امروز را هم دوباره دنبالت می گردم...مثل همه روزهای نبودت!!!

امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!

شاید برگی را از قلم انداخته باشم!!!

شاید....

 

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط انتظار| |
باز باران ، با ترانه...

با گوهر های فراوان ،می خورد بر بام خانه....

کودکی ده ساله بودم...

شاد و خرم...!!!

شاد و خرم؟؟؟؟؟

 کاش کودکی ده ساله  بودم...کاش شاد بودم...

کاش سبکسرانه زیر باران می دویدم و می خواندم... به دور از هراس نبودنت

کاش باران تو را یادم نمی آورد...

کاش شعرهایم بوی باران را می داد نه غم آن را...!

کاش بودی تا شعر باران کودکیم تغییر نمی کرد به:

      ((وای باران باران..

            شیشه پنجره را باران شست ...

                 از دل من اما چه کسی نقش تو را می شوید...))

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط انتظار| |
دلم گرفته...

به اندازه تمام خنده های خام کودکی...

دلم گرفته...

به اندازه تمام انتظارهای نبودنت......

نیستی...این کلمه را بارها و بارها تکرار کردم

بلکه برایم عادی شود...نبودنت را می گویم

اما ....

مگر می شود عادت کرد به نبودن تمام بودن ها؟!؟!؟

مگر می شود تحمل کرد نبودنت را؟

ساده بگویم....

گم شدم...

وقتی گم شدی!!!

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط انتظار| |
هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است

بی آنکه تو را در آن نبینند،

هیچ کس خطوط کف دستم را ندیده است

بی آنکه چهار حرف از اسم تو را بگوید،

همه چیز را میشود حاشا کرد

جز عطر آنکه دوستش داری،

همه چیز را میشود نهان کرد

جز صدای گام هایی که در درونت راه می سپرد،

با همه چیز می توان جدل کرد

جز چشمها ی تو....

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط انتظار| |
تمام قصه همین بود

با تو می گفتم:

حکایت من و تو؟ هیچ کس نمی خواند

چه بر من و تو گذشته است؟

کس نمی داند...

چرا؟

که این سکوت

سکوت من و تو ...

بی تردید حصار کاغذی ذهن را زهم نشکافت

و خواهش من و تو

نیم گامی از تب تن نیز

دورتر نگذشت...

همیشه می گفتم:

من و سکوت؟محال است

سکوت عین زوال است

سکوت یعنی مرگ

سکوت نفس رضایت

سکوت عین قبول است....

سکوت یعنی مرگ...!

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط انتظار| |
تو را دوست دارم
و وقتي تو نيستي غمگينم
و به آسمان آبي بالاي سرت
و اختراني که تو را ميبينند رشک ميبرم
تو را دوست دارم
وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند
و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم
حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيرا صداي آنها طنين آهنگين صدايت را در گوشم مي شکند
مي دانم که دوستت دارم
اما افسوس که ديگران
 دل ساده ام را کمتر باور مي کنند ...
و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند
زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط انتظار| |

چقدر به يه گوش شنوا احتياج دارم...

به گوشي كه فقط گوش كنه....كه سنگ صبور باشه

هيچ چيز نگه....دلش برام نسوزه....سرزنشم نكنه...حق رو بهم نده....نصيحتم نكنه...

پرم از حرفهاي نگفته!!!

چقدر به يه گوش احتياج دارم....

گوشي كه خسته نشه....آخه مي خوام گذشته هام رو بهش بگم...

فقط  گوش كنه...بهم نگه كه گذشته ها گذشته....

آخه كي گفته كه گذشته ها گذشته؟؟؟؟

اگه گذشته ها ميگذشت كه اين حال من نبود!....متنفرم از اين حرف....

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط انتظار| |
این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود ...
 کسی نمی داند چرا ...
کسی نمی پرسد چرا ...
اما من سخت آشفته ام ... و چقدر بی تاب ...
می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو ...
اما من عاشقی پیشه نکرده ام ...
من پیشه ام عاشقی است ...
از آن روز که ابتدایی نداشت ...
من سال هاست که عاشق تو هستم ...
یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را ...
آه که چقدر خسته ام ...
و کسی نمی فهمد ... و نمی خواهد که بفهمد ...
مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم ...
مگر می گذارد دل ...
چقدر دلم برایت تنگ است ...
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط انتظار| |

آمدن همیشه پایان انتظار است!!!

این قانون انتظار است...

اماچه کنم که با آمدن های مکررت نیز انتظارم را پایانی نیست....

آمدی

خوب است که آمدی....

همیشه بیا و گذری کن بر یخ سرنوشتم....

اما انتظارم را پایانی نیست...

در نبودت آرزو می کنم و در بودنت فکر!!!

من دور از تو می پوسم....

از پوسیدن هراسی ندارم که از غم زندگی بدون تو

در این لحظه های پر دلهره وحشت دارم...

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!

خواهم مرد....

غم تو را با خود خواهم برد...

غم تو....انتظار من.....

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط انتظار| |
باز هم دلتنگی ...

باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی...

باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت....!

اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم...

اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم...

اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با عروسک هایم پر نمی کنم....

تمام عروسک هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم

 تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد!!!

تو فقط بیا....

بگو که می آیی ...

سالهاست گوشهایم در اتظار شنیدن نجوایی آشناست!!!

بگو که می آیی...

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط انتظار| |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ