برای تو...

دیگر هیچ ساعتی در دست من نخواهی دید!

از این به بعد ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد

وقتی قراری مابین نگاه من و بی اعتنایی نگاه تو نیست

ساعت به چه کار من می آید؟!؟!

شب بخیر...                      

داشت می رفت

گفتم بمان،

       ... نماند!

با خود عهد بستم که اگر هم آمد

به او حرفی نزنم

او که رفت و نماند

من ماندم و خو گرفتم

به ماندن بی من.....

می خواهم خیالت رو راحت کنم!

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شود.

خودم شعرهای شبانه اشک را ، فراموش نکردم

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای...

هنوز هم که هنوز است،

از دیدن تو در خیابان خیس خواب هایم شاد می شوم!

هنوز هم همنشین نام وامضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام ، همین هوای سرودن است.

همین شکفتن شعله

همین تبلور بغض...

به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان، شاد می شوم.....