خیابون ها شلوغ....

مردم  در رفت و آمد...

همه در تکاپوی زندگی جدید....

بوی سمنو  و طراوت سبزه های کنار خیابون و شیطنت ماهی های قرمز کوچولو....

همه نشانه زندگی دوباره...چه قشنگ!!!!

اما دل من...بیچاره دلم...

آخرین روز از سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت....

امسال هم تموم شد... با همه خوبی ها و بدی هاش

با تمام اتفاقات عجیب!!!!

خوبی دنیا به اینه دیگه....که میگذره...و چه خوب که میگذره!!!!

باز هم سر سفره هفت سین دعا می کنم

دعا می کنم که صبرم بیش از پیش باشه...

دعا می کنم که راضی باشم به رضای ....!!!

نمیدونم چرا...!

معمولا جمله هام یا با نمیدونم شروع میشه یا تموم...

آخه واقعا نمی دونم چرا؟!؟؟

پرم از سوال های بی جواب ...

سوال هایی که عین روز روشن هستند و این شب مبهم...!

اصلا نمی دونم  میتونم واسشون جواب پیدا کنم یا نه...

فقط سردرگمم...اینم واژه جدیدیه!!!

بهتره بگم یه حس جدید...

پرم از پوچ...سردرگم....

نمی دونم چرا....

 

 

 

...

ساعت اتاقم که نه

اما

ساعت دلم از نیمه شب هم گذشته!!!

و من باز هم بیدارم...

با چشمانی بسته می بینم آنچه را که نباید!!!!

میدونم که می دونی اما می خوام واست بنویسم

چون فقط تو می فهمی منو...

دیگه از حسادت های گاه و بیگاه خسته شدم

از نگاه های آشنا!!!

از حرفهای کنایه آمیز...

مگه گناه من چی بوده....؟

من که کاری  به کار کسی ندارم...من که خودمو از عالم و آدم دور کردم

سرم تو کار خودمه...آهسته میرم و میام!!!

چرا باز هم منو  رها نمی کنن؟!؟!؟!

میدونی این حسودان به ظاهر دوست نما حتی به افکار منم نفوذ کردن!!!

چیکار کنم....

من فقط یه کم آرامش می خوام....

کسی می دونه از کجا باید پیدا کنم؟؟؟

 

در سکوت دلنشین نیمه شب

میگذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان ـ هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من میداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من میریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش...

در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی ، موج میزد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه  ، دور از چشم غیر

چشم ها بر یکدگر میدوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها ، سر کشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام ، عشق می جوشید در رگهایمان

سایه هامان مهربانتر ...بی دریغ

یکدگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال ــ دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی سر رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید....

سلامممم گلم...

شروع سوال های تکراری!!!!

نه...حوصله ندارم

می خوام برم سر اصل مطلب...

امروز یکی یه چیزی بهم گفت....می دونی اون گفت تو حتما خوشبختی

اون گفت پسرا با دخترا فرق می کنن

گفت پسرا تا از کسی خوششون نیاد نمیتونن باهاش زندگی کنن...

اون گفت مطمئنا تو خوشبختی...

اون گفت اگه تو چیزی بهم میگی واسه اینه که دلمو بسوزونی!!!!

واقعا اینجوریه؟؟؟؟واقعا تو خوشبختی؟؟؟

فقط می خوای دل منو بسوزونی؟

اگه اینجوری باشه که من خیلی خوشحال میشم...

دل منم که عادت داره...چیزیش نمیشه....

ولی ای کاش یه جوری مطمئنم می کردی...

اگه تو واقعا احساس خوشبختی کنی منم آرومم....

باور کن...

سلام همنشین دیرینه تنهاییم

چند وقته که خودمو بدجوری درگیر کردم..

درگیر کار،زندگی،آدمهای اطرافم...

آخه میدونی چیه؟

می خواهم یه مدتی خودمو گم کنم..!

می خواهم یه کوچولو از روزهای ورق خورده زندگیم فاصله بگیرم...

می خواهم یه کم به دلم مهلت بدم که خودشو بکشه کنار...

خیلی بهانه گیر شده دیگه خستم کرده!!!!

میدونی چرا؟چون خیلی بهت نزدیک شده...اونقدر که طاقتش تموم شده!

فقط داره حست می کنه...

باید یه کم ازت فاصله بگیره...

خیلی خسته ام....

به هر بهانه ای دارم سعی می کنم که....

ای کاش کنارت بودم....مخصوصا این روزها

البته میدونم سرت خیلی شلوغه...بالاخره زندگی جدید و...

ای کاش می تونستم این روزهای باقی مونده رو بیشتر کنارت باشم

اما....خیلی خسته ام....

پرم ازتو...اما تو نیستی...

هوای دلم بدجوری ابریه....!

همین....