چه بگویم ....

از این بار سنگین با همه بودن و  تنها سپری کردن!!!!

چه بگویم از غم نبودنت....همه هستند اما....تو نیستی

و هیچ کس نیست...!

نبودنت را چه توجیهی است در میان؟

این دل بی نوا دلیل می خواهد...

چند بار بگویم صبر، صبر، صبر....

چقدر وعده فرداها را بدهم...چقدر بگویم منتظر بمان ...می آید؟

آیا واقعا می آیی؟؟؟؟

چقدر دل خوش کنم به این رویای شیرین؟؟؟

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم...

لابه لای تمام خاطرات گذشته....

تمام خوابهایم را هم ورق زدم...

لحظه به لحظه اش را...

رد پایت همه جا هست... 

اما...

 دوباره تکرار داستان همیشگی

نبود تو و انتظار من...!!!

امروز را هم دوباره دنبالت می گردم...مثل همه روزهای نبودت!!!

امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!

شاید برگی را از قلم انداخته باشم!!!

شاید....

 

باز باران ، با ترانه...

با گوهر های فراوان ،می خورد بر بام خانه....

کودکی ده ساله بودم...

شاد و خرم...!!!

شاد و خرم؟؟؟؟؟

 کاش کودکی ده ساله  بودم...کاش شاد بودم...

کاش سبکسرانه زیر باران می دویدم و می خواندم... به دور از هراس نبودنت

کاش باران تو را یادم نمی آورد...

کاش شعرهایم بوی باران را می داد نه غم آن را...!

کاش بودی تا شعر باران کودکیم تغییر نمی کرد به:

      ((وای باران باران..

            شیشه پنجره را باران شست ...

                 از دل من اما چه کسی نقش تو را می شوید...))

 

دلم گرفته...

به اندازه تمام خنده های خام کودکی...

دلم گرفته...

به اندازه تمام انتظارهای نبودنت......

نیستی...این کلمه را بارها و بارها تکرار کردم

بلکه برایم عادی شود...نبودنت را می گویم

اما ....

مگر می شود عادت کرد به نبودن تمام بودن ها؟!؟!؟

مگر می شود تحمل کرد نبودنت را؟

ساده بگویم....

گم شدم...

وقتی گم شدی!!!