هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است

بی آنکه تو را در آن نبینند،

هیچ کس خطوط کف دستم را ندیده است

بی آنکه چهار حرف از اسم تو را بگوید،

همه چیز را میشود حاشا کرد

جز عطر آنکه دوستش داری،

همه چیز را میشود نهان کرد

جز صدای گام هایی که در درونت راه می سپرد،

با همه چیز می توان جدل کرد

جز چشمها ی تو....

تمام قصه همین بود

با تو می گفتم:

حکایت من و تو؟ هیچ کس نمی خواند

چه بر من و تو گذشته است؟

کس نمی داند...

چرا؟

که این سکوت

سکوت من و تو ...

بی تردید حصار کاغذی ذهن را زهم نشکافت

و خواهش من و تو

نیم گامی از تب تن نیز

دورتر نگذشت...

همیشه می گفتم:

من و سکوت؟محال است

سکوت عین زوال است

سکوت یعنی مرگ

سکوت نفس رضایت

سکوت عین قبول است....

سکوت یعنی مرگ...!