این حال منه بی تو

چقدر دلم برات تنگ شده .آخه چه کردی با این دل من  ،گریه امونمو بریده دیگه حوصله خودمم ندارم ...

تقصیر خودته که منه دیونه رو دیونه تر کردی .من که اولش به تو گفتم  خلوتم رو بهم نزن من بهش عادت

کردم. یادته تو چی گفتی ؟ گفتی من هستم دیگه خلوت معنایی نداره !!!

یادته بهت گفتم مطمئنم که میری  گفتم میدونم که تو موندنی نیستی...

بهم خندیدی گفتی بچه ای هنوز که عاشقی رو بفهمی

یادته گفتم من بچه اما عشق کوچیک وبزرگ نمیشناسه . یه حسه که برای ورودش به قلب آدما 

شناسنامه نمیبینه! گفتی همه چیزو بسپار به من و فکرشم نکن .

گفتم فقط خودمو میسپارم بهت ازم مراقبت کن

گفتی مطوئن باش هر پنجشنبه منو میبینی، پس قرار ما غروب هر پنجشنبه...

میدونی چند تا پنجشنبه گذشته...

این حاله منه بی توست

                                                                   

پروردگارا...

به من آرامشی ده، تا بپذیرم

 آنچه نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده...

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینشی ده...

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده...

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

دلم هواتو کرده ...

سلام گلم.... همون شعری رو که خیلی دوستش داشتی رو برات مینویسم:

در سکوت دلنشین نیمه شب

میگذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان ـ هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من میداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان من میریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی ، موج میزد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه  ، دور از چشم غیر

چشم ها بر یکدگر میدوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها ، سر کشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام ، عشق می جوشید در رگهایمان

سایه هامان مهربانتر ...بی دریغ

یکدگر را تنگ در بر داشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال ــ دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی سر رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید....

 

باز هم در انتظارت ایستاده ام

در همان ایستگاه آغازین قرارمان !

چشمانم را به پیشوازت فرستاده ام

در پیچ همان کوچه ای که روزی بوی ماه میداد و عود...

قلبم نیز در همان حوالی پرسه می زند

طفلک آرام و قرار ندارد.

گوشهایم در انتظار شنیدن قدمهای استوارت

و لبانم آماده تبسم شیرین دیدار...

آیا همه اینها را میخواهی منتظر گذاری؟؟؟

وچه سخت است باور این...

نیستی و من نمیدانم کجائی؟!

نیستی و من نمیدانم به کدام نشانی دنبالت بیایم

نیستی و من با نبودنت مواجهم

 نیستی من باید نبودنت را باور کنم

باید نبودنت را تحمل کنم 

باید نبودنت را حقیقتی بپندارم که بر زندگیم سایه افکنده

نیستی و من ماندم و من

با یک دنیا خاطره ، بایک دنیا حرفهای ناگفته 

بایک دنیا نشانی بی پلاک.....!

                                  

 

تو کیستی؟

تو هر که باشی 

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی٬ که من می خواهم!

یا رفتارت به دلخواه من باشد...

من بر آن نیستم که بخواهم آینده تو ر اپیش بینی کنم

من فقط می خواهم تو را کشف کنم و عاشقت شوم!

و تو مر ادلشکسته و نومید نخواهی کرد.