راه حل عاشقانه

دیری است که فراموش کرده ام خود را و برای دل نوشتن را...

نمی دانم از جبر زمان است یا از اختیار فکر کردن!

فقط این را میدانم 

که دیگر دستم یارای نوشتن نمی دهد از آنچه درون ذهنم جاریست

پرم از خاطرات گذشته

خالیم  از آینده

دنبال راه حلی میگردم که خاطراتم را در همان  گذشته نه چندان دور باقی بگذارم

بلکه غبار زمانه بر رویشان بنشیند

بلکه رها شوم از این درد تنهایی!!!

 

 سلام مهربونم

چه خبر از روزگار؟؟؟

سرت خیلی شلوغه میدونم ..بالاخره چند روز دیگه مهمترین اتفاق زندگیت میافته

میخوای داماد بشی...

دلم میخواست میتونستم رودرروت وایستم و توی چشات نگاه کنم و بهت تبریک بگم و برات

آرزوی بهترین ها رو بکنم....اما نمیتونم

یعنی میترسم گریم بگیره...بهم حق بده یه کم سخته دیگه...بعد از این همه سال...

ولی به خدا  خیلی خوشحالم که داری سروسامون میگیری

یادته یه روزی بهت گفتم : 

 قول بده که خوشبختم میکنی!

تو خندیدی و گفتی : مگه قراره بدبختت کنم؟

من ازت قول خواستم...تو هم دادی ...مثه همه اون قولها!!!

ولی این دفعه قول مردونه بهم بده...قول بده

قول بده که خوشبختش میکنی...!

اگه اون خوشبخت باشه تو هم خوشبخت میشی... اگه تو خوشبخت بشی منم..

پس بهم قول بده!!!!