رهایم کردی و رهایت نکردم

گفتم حرف دل یکی ست !

هفتصدمین پادشاه را هم اگر خواب ببینی

کنار کوچه بغض و بیداری

منتظرت خواهم ماند!

چشم هایم را بر پوزخند این و آن بستم

و چهره تو را دیدم

گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم

و صدای تو را شنیدم

دلم روشن بود که یک روز

از زوایای گریه هایم ظهور خواهی کرد

حالا هم از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!

فقط کمی نگران می شوم

می ترسم روزی در آینه

تنها دو سه تار موی سیاه منتظرم باشند

و تو برنگشته باشی!!!

 

مرا ببخش

تو هم مرا متهم به بی معرفتی کردی

حق هم داری اما ...

من دلشکسته ترازآنم که این حرف را از تو بپذیرم

تویی که سنگ صبور منی

تویی که دردم را میدانی

میدانی که خودم را گرفتار روزمرگی کردم که

فراموش کنم

آنچه در این سالهای سرد

بر من گذشته!!!

مرا به سردی رفتار متهم کردی

بی آنکه بدانی درونم

از گرمای وجودت و حضورت

حتی به صورت مجازی گرم است!!!

میگویی به فکر دلت نیستم؟!؟!

اینجا را بی انصافی کردی...

منی که به خاطر دلت...

مهم نیست ،این را هم حق داری!

مرا ببخش...

گذر خاطرات غبار گرفته

شکایت نمیکنم ، اما

آیا واقعا نشد که در گذر همین همیشه بی شکیب

دمی دلواپس تنهایی دستهای من باشی؟

نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان!!

به اندازه زندگی...

واقعا نشد؟؟؟

واقعا انعکاس سکوت

تنها حاصل فریاد آن همه ترانه رو به دیوار خانه شما بود؟

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسیده...

نگو که ناقافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

من که هنوز اینجا ایستاده ام

هنوز هم فاصله ما به اندازه همان هفت شماره پیشین است...

دیگر نگو که در گذر گریه ها گمش کردی!

نگو که نشانی کوچه ما را از یاد برده ای!

نگو که نمره پلاک غبار گرفته ما

در خاطرت نمانده!

آیا خلاصه تمام این فراموشی های ناگفته

حرفی شبیه(( دوستت ندارم)) تو

در همان گفتوگوی دور گلایه و گریه نیست؟؟؟