مهربانم..

به دلتنگی شبهای بی تو عادت کردم

به تنهایی این دل بیقرار عادت کردم

به گریه های گاه و بی گاه ، به بی تابی های لحظه های دیدار!!!

به نبودنت در کنارم و بودنت با دیگری!

به زندگی به خیالت خادت کردم...

زیبای دست نیافتنی من...

روزگاری حتی فکر این که بی تو باشم برایم ناراحت کننده بود،

حتی نمی توانستم یک لحظه بدون تو باشم...

وقتی رفتی گفتم بی شک زنده نخواهم ماند...اما حالا این منم زنده و منتظر..                        

 

بغض کردم در آغاز راه سفر...

نمی دانم چه حسی بود مرا در خود فرو بردتا هیچ نگویم و

تنها سایه دور شدنت را از دور دست ها به بدرقه بنشینم!

من اکنون امتداد خسته جاده ها را با چشمانی پر از اشک می نگرم.

شاید آخرین پیچ روزی مرا هم از این غربت به سوی خود فرا خواند.....

دلا خو کن به تنهایی...

روز ها رفت و سال ها گذشت.ساعت ها ، ثانیه هاتکرار شد اما باز رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست.

پاییز زرد و زمستانی سپید همگی سپری شد و بها سبز فرا رسید ولی باز از تو خبر هیچ نیامد.

نکنه در نقطه ای دور یاد مرا به فراموشی سپردی و یا شاید بین سفر کسی اسم مرا از لابه لای

کوله بار خستگی هایت ربود!!!

ای زیبای دست نیافتنی، هنوز تا دوردست ها ردپای رفتنت پیداست.کاش بودی و میدیدی

جاده هم اکنون دگر برای تو مضطرب است. جاده ای که روزی بوسه گاه قدم های تو بود.

باورم سخت است نبودنت با من ولی شاید تقدیر این است که هست!

کاش میدیدی من هنوز در خم و پیچ جاده ها چشم به راه نشسته ام گرچه می دانم بهار هم میرود

و باز من می مانم و انتظار دیدار تو...

رویای من برگرد . تا هنوز دیر نشده برگرد!!!