و عشق ...تنها عشق

باید بنویسم

در آن هنگام که چشمانم در ظلمت شب فرو می رود

و چشمانم جز سیاهی چیزی نمی بینند

در آن تاریکی

تنها تویی که نوری!!!

به سمتت می آیم

و مثل همیشه

آغوشت وسوسه انگیز است و دستانت...

اما نه...

می ترسم

می ترسم همه اش رویا باشند

که با کوچکترین برخوردی از عشق

از بین برود!!!

حاضر نیستم به هیچ قیمتی این رویا را از دست بدهم

حتی به قیمت تمام زندگی ام

می خواهم تا ابدیت

تنها نظاره گر آغوشت

و گرمای دستان مهربانت باشم

همین هم برایم کافی است

فقط رویایت را از من مگیر

همین هم برایم کافی است...

 

تنهاییم را با تو قسمت میکنم...سهم کمی نیست

دوباره همپای شبهای سرد مهروآیینه

شبگرد کوچه های خاطره شدم

به پس کوچه های دلتنگی سرزدم

 حوالی دلواپسی قدم زدم

دنبال ردپایی از تو...

گفتم شاید تو هم دلت هوای شبهای مهرو آینه را کرده باشد...

اما باز هم نبودی!!!

و من دوباره به انتظار آمدنت...

یاد مرا خاطره ای کن

و در خلوت تنهاییت سری به خاطره ات بزن!

ببین که چگونه روزهای سخت نبودنت را تحمل میکنم

ببین که چه گذشته بر من...

روزی که چشمانت دلم را به یغما برد

 سرشار بودم از عطر نفسهای تو

غنی بودم از زنگی

پر بودم از روح حیات

حتی فکر داشتنت هم برایم زیبا بود

من هر آنچه میخواستم تو داشتی!

دیگر غمی نداشتم

تو بودی تو !

بی نیاز شدم از همه دنیا...

دیگر هیچ نمی خواستم

سر خوش بودم و سرمست غرور

چون تو را برای خود داشتم

اما تو رفتی...

رفتنت همه چیزم را گرفت

وبزرگترین تنهایی را برایم گذاشت

بیا و بنگر که چگونه تنهایی مرا در خود فرو برده

ببین که چگونه با رفتنت می سازم

یادم را خاطره ای کن...

 

 

 

 

 

انتظارت را کشیدم سالها وماه ها وروزها و ساعت ها و ثانیه ها...
در پی چشمانت یا بهتر است بگویم در پی نگاه رویایت!!!                                       نگاهت را با خدا معامله کردم
گفتم راضیم به رضایش
سخت است راضی بودن در رضای قضای اللهی
اما ....
سکوت کردم ومنتظر ماندم                                                                             درعین خواستن، نخواستمت
درعین تمنای وجود،پس زدمت                                                                          اما...!!!
سخت است باوراین که قبول کنم حقیقت را
باور کردنش را روزی چند صد بار برای خود املا میکنم
که فراموشم نشود که تقدیر من این است
اما چه کنم دلم بازیگوش است
گهگاه حوالی دور دیدار پرسه میزند
طفلک گناهی هم ندارد ...
بیقرار است!!!

پنداشتی آتش عشقی که در دلم افروختی

به نیستی خاموش میشود؟

پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام

که به جرقه ای خاکستر کنی؟

یا که پنداشتی من عروسک بچگی های توام که

فقط تو عاشقش باشی؟!؟

تو دستان آزمند مرا ندیدی

که چگونه ملتمسانه به سوی تو دراز شده.بود..

تو ندانستی که دستان سرد من

جویای گرمی تپش های قلب تو بودند..

تو ندانستی که اشک من در پی سودای سیاه چشمان تو بود!!!

یا تو ندانستی که عشق من

نه هوس!

که تجلی رویای وفای بی ریای تو بود...

تو را به سرنوشت

نامت را به باد

و خاطره ات را به یاد می سپارم...