و عشق ...تنها عشق
باید بنویسم
در آن هنگام که چشمانم در ظلمت شب فرو می رود
و چشمانم جز سیاهی چیزی نمی بینند
در آن تاریکی
تنها تویی که نوری!!!
به سمتت می آیم
و مثل همیشه
آغوشت وسوسه انگیز است و دستانت...
اما نه...
می ترسم
می ترسم همه اش رویا باشند
که با کوچکترین برخوردی از عشق
از بین برود!!!
حاضر نیستم به هیچ قیمتی این رویا را از دست بدهم
حتی به قیمت تمام زندگی ام
می خواهم تا ابدیت
تنها نظاره گر آغوشت
و گرمای دستان مهربانت باشم
همین هم برایم کافی است
فقط رویایت را از من مگیر
همین هم برایم کافی است...

کنون چه کنم با خطای دلم....